چند قورباغه ای از جنگلی عبور می کردند. ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند .بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: دیگر چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مرد .دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند و در همان حال قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید. بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . او به ته گودال پرتاب شد و مرد . اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن ازگودال  تلاش می کرد . بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد . وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرف های ما را نشنیدی ؟ معلوم شد قورباغه ناشنواست و در واقع او در تمام راه فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند . . . . و چقدر خوب است دوست من که ما گاهی ناشنوا باشیم . تا حرف های بد را نشنویم و آنها را یاد نگیریم ، تا امواج منفی که از صبح تا شب از طریق صدا به ما منتقل می شود را با گوش هایمان نشنویم. تا به راز گل سرخ در سکوت پی ببریم . فکرمان را با دستان کوچکمان جامه عمل بپوشانیم، مانند همان کاری که قورباغه داستان کرد .

اگر چه ناشنوا صدای آب، صدای بال کبوتر ،صدای خش خش برگهای پاییزی ،صدای قارقار کلاغ و...را نمی شنود ؛ اما صدای معرفت، صدای مهربانی ، صدای صداقت ، صدای خدا را می شنود. دوست خوبم دلت را روبروی آینه بگذار و با خودت صادق باش . . .

حالا خودت قضاوت کن گاهی ناشنوایی انصافا بهتر از شنوایی نیست .

تنها در سکوت است که میتوان صدای خدا را شنید.

سکوت سرشار از ناگفته هاست